243- خاموش‌تر از هربار

ساخت وبلاگ
دیدی اونایی که شغل پر جنب و جوشی داشتن وقتی بازنشسته میشن افسرده میشن؟

چند سال پیش، وقتی با مترو میرفتم سر کار یک مرد حدودا ۵۰، ۶۰ ساله رو هر روز میدیدم... حتی موقع برگشت هم باز توی مترو میدیدمش...

یه روز دلو زدم به دریا، ازش پرسیدم:

آقا ببخشید، من هر روز تقریبا تو هر زمانی که وارد مترو میشم شمارو میبینم، میتونم بپرسم...

هنوز سوالمو نپرسیده بودم که پرید تو حرفمو گفت:

{میدونم برات عجیبه جوون. من ۳۰ سال نظامی بودم هر روز پنج و نیم صبح میزدم بیرون اوایل شب برمیگشتم خونه، حتی بعضی شبا میرفتیم ماموریت و تا صبح بیرون بودیم...

حالا نمیتونم خونه بمونم،

روزا میام سوار مترو میشم خط رو بالا و پایین می‌کنم، نمیتونم یک‌جا ثابت بمونم، تو خونه که اصلا نمیتونم، اصلا...}

اینو گفت و از پنجره مترو به بیرون خیره شد...

انگار غرق شد توخاطراتش و اصلا یادش رفت داره با من صحبت میکنه.

.

.

تو که نمیدونستی، من معتاد حرف زدن با تو بودم. یادته چقدر حرف میزدیم؟ 

چقدر میخندیدیم...

بعضی شبا ۴ ساعت حرف میزدیم.

اما...

اما حالا کسی نیست که باهاش حتی یک دقیقه راحت حرف بزنم.

احساسم مثل اون مرد بازنشسته‌اس ...

بعضی وقتا با خودم میگم:

خب ، حرف که میتونیم بزنیم.

الآن بهش زنگ میزنم...

.

اما چند لحظه بعد وقتی به گوشی خیره شدم و شمارت روی صفحه اس یادم میاد که دیگه مال من نیستی...

.

خاموش باش ای ذهن.

خاموش.

...
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 0:27

close
تبلیغات در اینترنت